تبلیغات
عموپورنگ بهترین عموی دنیا - دست نوشته ی عموپورنگ

آغوش مهر

بنام خدا ؛ هر روز با یه کوله پشتی از جلوی درب استودیو رد میشد و سلام میکرد بعضی وقتها هم عین بچه ها دست تکون میداد. تا اینکه اونروز پرسیدم تو چند سالته؟  جواب داد ۱۵سالمه  اسمم علیرضاس..!! چند لحظه ای به چشمام ذل زد و یه دفعه ای منو محکم بغل کرد و سرش رو گذاشت روی شونه ام

image

!!  در حالیکه ازین کارش تعجب کرده بودم یواشکی در گوشم  با صدای حزن انگیز ی گفت: عمو جان من بابا ندارم، بابام  پارسال با ماشین تصادف کرد ومرد!!!! با شنیدن صحبتش بشدت منقلب شدم و بهم ریختم  ؛ باورم نمیشد یه پسر ۱۵ ساله عین بچه ها اینقدر معصومانه بیاد و دلتنگی و کمبود جای بابا رو جلو من بهانه بگیره..!! در حالیکه سعی داشتم اشکهامو نبینه آهسته گفت: عمو ببخشید نمیخواستم شما رو ناراحت کنم ولی دوست داشتم فقط به شما بگم که چقدر دلم واسه بابا تنگ شده تا کمی آروم بگیرم..!! صورتش رو بوسیدم و گفتم نگران نباش علیرضا درکت میکنم آدما دردهای مشترک زیادی با هم دارن…

.

.

.

.

.

این پست عمو رو که خوندم منم همراهشون گریه کردم.واقعا میتونم اون لحظه رو تجسم کنم.

چرا من نمیتونم همین کارو بکنم.آخه این چه انصافیه؟

منم هروقت دلم میگیره و گریه میکنم میرم سر نامه هام و برای عمو نامه مینویسم.اما هنوز عمو هیچ کدومو نخونده...الانم که دارم اینارو مینویسم گریه ام گرفته...



تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند 1392 | 09:26 ب.ظ | نویسنده : ایده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.